امروز روز اول دی ماه است...
مشت می كوبم به غروب ، به تيرهای سيمانی برق كه بيدار می شوند. به لحظه های سپيدی كه بنـد
رخت را وكاج هاي جوان را پير می كنند. تا زانو فرو می روم در شب و نيمه ی شب را به قيری موهايت گره
می زنم تا به بادی كه می آيد بسپرم... و فكر می كنم كه تو هستی، وقتي كه سوسك سخن میــــــــــ
ـگويد... وقتی كه مرد... تو خوب مي دانی كه از تمامی اوهام سرخ يك شقايق وحشی جز چــــند قطره
خون... كنار باغچه می ايستم، كنار دست های سبز تو، كنار ياس های سپيدی كه هر صبح روي ديــوار
كوچه می تركند... و با صدای خودم حرف می زنم.چه شادمانی غمگــينی. چه شادمانی غمگــــــينی...
تو با من می رفتی/ تو با من می خواندی... وقتی كه من تمام دست های جهان را از دست داده
بودم. و بغض من به وسعت بغضت بود وقتی كه آينه ها كور می شدند. و تو هی می
رقصيدی. و سايه ی من هم با تو..( در كوچه باد نمی آيد..در كوچه باد نمی آيد..)
همخون من فروغ! همدرد من فروغ! همزاد من فروغ! همشعر من فروغ...
همبغض من فروغ!... آنها تمام ساده لوحی قلبت را با خود به قصر
قصه ها بردند... و تنها و تنها صداي تو مانده ست، از تمامی
اين فصل ها و سال ها ودور ميدان چرخيدن ها واول
دی ماه ها... وتنها و تنها تو راست مي گفتی.
تنها صداست كه می ماند. و من از اين
سوی فصل ها صداي تو را مـــی
شناسم و دست های تو را..
و با گلوی مشتركی
امروز، نامـت را
فرياد می
زنم :
شعری از جليل صفر بيگی رباعی سرای خوش ذوق:
اين عصر كه عصر ظلمت و بيداد است
شاعر همه ی رسالتش فرياد است
يك شاعر مرد می شناسم، آن هم
بی هيچ سخن << فروغ فرخزاد>>است
يك دو بيتی از خودم:
تو صاف و ساده ای و بی دروغی
پر از<< فردين>> و<< بهروز وثوقی>>
دلت از زندگی خيلی گرفته
شبيه آخرين شعر<<فروغ>>ی
غزلی آشنا از محمد علی بهمنی كه مرا برمی گرداند به سالهای نوجوانی ام:
گاهی چنان بدم كه مبادا ببينی ام
حتي اگر به ديده ی رؤيا ببينی ام
من صورتم به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينی ام
شاعر شنيدنی ست، ولی ميل ميل توست
آماده ای كه بشنوي ام يا ببينی ام؟
اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
با اين همه مخواه كه تنها ببينی ام
مبهوت مي شوی اگر از روزن ات شبی
بی خويش در سماع غزل ها ببينی ام
يك قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، كه ناگزيری دريا ببينی ام
شب های شعر خوانی من بی<< فروغ>> نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينی ام
غزلی از مهدی موسوی كه اگرچه كم حرف است اما برای گفتن، حرف كم ندارد:
كه يك ستاره ي غمگين و شاد!! را بكشم
كه مرگ را بنويسم، كه ياد را بكشم
تمام مرثيه های جهان درون منند
كه در نهايت اندوه داد را بكشم!
كنار آينه می ايستم كه در رؤيا
دو تا فرشته ی بي اعتماد را بكشم
دو قلب و تير... دو سوراخ!... شاعری مرده
براي عشق كدامين نماد را بكشم؟!
شروع می كنم از لحظه ای كه... از... از... از...
كه آنچه مرد ندارد به ياد را بكشم
<< فروغ >> مرده و من توی گريه می خواهم
<< كه گيس دختر سيد جواد را بكشم >>
يك غزل قديمی از منظر اولاد قباد . شاعری كه به جرم بزرگ زن بودن از رياست انجمن ادبی شهر ما استعفا داد. يا بهتر بگويم استعفايش دادند...
مرگ بر تو زندگی، شعر و دروغی
شعله ای لرزان و ترد و بيفروغی
بوي خاك مردگی می آيد از تو
مسلخ احساس ميراث بلوغی
ناز كم كن بر هياهو و غريوت
با جنايت های پنهانی شلوغی
زندگی كی باورت كردم؟ سراسر
زوزه های مدهش شيپور و( بوقی/ بوغی)
دست سردت رو شده شاخه گل يخ
<<فصل سرد>> دفتر شعر<< فروغ>> ی
شعری كه همه شنيده اند و خوانده اند ازاحمد شاملو به ياد فروغ فرخزاد:
به جستجوی تو
به درگاه كوه مي گريم،
در آستانه ی دريا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گريم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته ی پنجره ای
كه آسمان ابر آلود را
قابی كهنه می گيرد
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
باتو در ميان نهاد
پس به هيات گنجی در آمدي
بايسته و آز انگيز
گنجی از آن دست
كه تملك خاك و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است
نامت سپيده دمی ست كه بر پيشانی آسمان می گذرد
متبرك باد نام تو
و ما همچنان دوره می كنيم
شب را
و روز را
هنوز را...
شعری آشنا از سهراب سپهری براي فروغ فرخزاد:
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد.
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را به ما نشان می داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند.
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را
برای آينه تفسير كرد.
و او به شيوه ی باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر می شد.
هميشه كودكی باد را صدا می كرد
هميشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد.
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه ی سطح آب دست كشيديم
و مثل لحجه ی يك سطل آب تازه شديم.
و بار ها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه ی بشارت رفت.
ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله ی نورها دراز كشيد.
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پرشانی تلفظ درها
برای خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم...
توجه:<<ترتيب قرار گيری اشعار بدون هيچگونه ارزش گذاری و قصد و نيتی بوده و معيار صرفا بلندی و كوتاهی اشعار بوده است>>
قسمتی از گفت و شنود های رضا براهنی درباره ی شاعران معاصر(در باب محاسن و كاستی های شعر فروغ):
{ به نظر من فروغ دو دوره در زندگيش دارد، كه هر يك از اينها از اهميت خاصی برخوردار است. در دوره ی اول فروغ با خانواده متوسط و نيمه بورژوايی سر و كار دارد.خانواده پدری و شوهر. او در اين خانواده به دنبال آزادی می گردد. از اين نظر او دوشادوش تاريخ حركت می كند، آيا می توان خانواده را كه دست و پای زن را بسته است به يك صورتی ناديده گرفت، و آيا می شود وضعيت جديدی به وجود آورد؟ در اين شعر ها شاعر نيست ، بلكه ناظمی اجتماعی است كه به دنبال آزادی زن است، با احساساتی كه لازمه ی اين طور فكر هست، ولی فروغ بعدها اين نوع آزادی خواهی را درونی می كند، ملكه ی ذهنش می شود. با خودش می گويد دنيای مرد ها اين است، من هم كه دارم مثل مشيری و نادرپور چهارپاره می گويم، در اين چهار پاره ها از گناهان خود كه اجتماع بر من تحميل كرده سخن می گويم.، اما در عين حال اگر من واقعا به دنبال آزادی زن هستم بايد ميدان مستقل شعری براي خودم داشته باشم، از همينجا است كه فروغ به سوی داشتن يك ميدان مستقل شعری و يك زبان خاص می رود. ما می توانيم آن را در اواخر<< تولدی ديگر>> و<< ايمان بياوريم...>> ببينيم. از اين جهت اهميت فروغ كمتر از اهميت نيما نيست. اگر نيما نظم را برهم زده و زبان ذهنی نو ر ا خلق كرده، فروغ هم زبانی خاص برای زن ايرانی ساخته است.زنی كه تا پيش از اين هرگز زبان خاصی نداشته است. فروغ تا به آن اندازه به آن ها شهامت داده كه امروزهمه معتقد اند كه از اين پس بايد توقع بيشتری از آنها داشت.به نظر من فروغ زبانی را به كار می گيرد كه از زبان های ديگر جدا است. زبان فروغ اصلا تقليدی نيست. زبان كسی است كه به دنبال مقداری آزادی است، به دنبال اميد است وخانه و عشق و چيز هايی از اين دست. او در پی گريختن از چارچوب اجتماعی زن است، از نظر تاريخی او بزرگترين زن آزادی خواه ايران است( البته اين را می شود درباره ی خيلی ها گفت، اما فروغ اين خواسته را در زبان شعر بيان می كند و اهميت كار او در همين است) زبان فروغ، زبان يك زن است ...}
( از كتاب طلا در مس . جلد اول . صفحه 598 )
<<درباره ی فروغ و زندگي اش و شعرش بسيار گفته اند و شنيده ايم و می دانیم. به همين خاطر ترجيح دادم به همين اندك بسنده كنم .>>